|
|
|
|
|
از همه چيز به هيچ ، آني. يهو مي فهميد كه توي لاتاري گرين كارت پارسال برنده شدين و يهو مي فهميد كه تقريباً هيچ شانسي ديگه نمونده. پذيراي هر گونه تسليتي از جانب شما براي تسلي خاطر خود و تسكين آلام و دردها هستيم. پ.ن تف به پُست اين مملكت. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت توسط silence
|
|
||
|
|
|
|
|
می تونه روز تولدتون اتفاقی بیوفته که آرزوی مرگ کنین. می تونه از عزیزی حرفی و قضاوتی بشنوین که از ناراحتی آرزوی مرگ کنین و به این فکر کنین که چرا جای اون دختر که زیر آوار داربست ساختمان میرداماد جونشو از دست داد نبودید چرا 50 متر با اون ساختمون فاصله داشتید . چشمتون که درد داره چیز خاصی باشه.دیگه از خیابون که رد میشید با احتیاط رد نشید.به مرحله ای برسید که به نظرتون تعهدی در قبال حفاظت از جونتون به هیچ کسی ندارید.به هیچ کسی.می تونه .....من به این مرحله رسیدم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت توسط silence
|
|
||
|
|
|
|
|
من هیچی نیستم . هیچی.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت توسط silence
|
|
||
|
|
|
|
|
یعنی هیچ کس نیست که وقتی حالم بده وقتی بیمار می شم وقتی از نظر روحی کسل و داغون می شم حالمو بپرسه نگرانم باشه زنگ بزنه بگه بهتر شدی عزیزم؟ این دردناکه- این خیلی دردناکه- خیلی بیشتر از خیلی دردناکه. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت توسط silence
|
|
||
|
|
|
|
|
دیدین بعضی وقتها آدم نمی دونه چه غلطی تو زندگیش بکنه؟ اصلاً کی گفته به پدر و مادر نباید اف گفت اونم وقتی راهو دارند اشتباه می رن؟ خیلی قاطیم نه؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت توسط silence
|
|
||
|
|
|
|
|
سه شنبه (24/1/89) عصر نشستین تو تاکسی و دارین از محل کار جدیدتون برمیگردین خونه. تب و لرز شدید دارین و تمام بدنتون درد می کنه و سرفه هایی می کنین که توجه همه بهتون جلب می شه و رقت برانگیزه. دو تا جوان رعنا کنارتون دارن تو آغوش هم لاو می ترکونن و شما واسه این که لاوشون خدشه دار نشه به جای اینکه ترکمنستان پیاده شین با اون حال و روزتون مسرتونو دور می کنین و سر ملک پیاده می شین. حس ششمتون داد می زنه که همین الان یه جای نسبتن دوری از تهران داره یه اتفاقات دردناک و ناگواری (واسه شما) رخ میده. خواننده ی ترانه ی توی تاکسی می ناله که مثه تمومه عالم حال منم خرابه خرابه خرابه مثه تمومه وقتها بخته منم تو خوابه تو خوابه تو خوابه!(یه چیزی تو این مایه ها) سعی می کنین به شرق و بهار توی دستتون خیره شین و تیتراشونو واسه هزارمین بار دید بزنید. حالتون از اخبار مملکت بدتر می شه. یاد این میوفتین که اصلا از عید امسال هیچی نفهمیدین و تا آخر عمرتون از عید متنفر شدین.اون همه استرس عید و آخرشم هیچی به هیچی و بور و بد ترکیب شدنتون (قیافه نه ها!) و بعد ازعید هم تصمیم ترک کار قبلیتونو رفتن سر کار جدید که به تنهایی این تصمیم فیل هم از پا می ندازه و یه عالمه مسائل دیگه جسم و روحتونو تحلیل برده. میاین خونه و بعد از زدن آمپول در حالی که لرز شدید دارین و پتو دورتون گرفتین می شینین تو تخت و این کلماتو به زحمت تایپ میکنین. چون اینجوری از استرستون کم می شه (احیاناً البته ؟!) فقط باید می نوشتم همین! پ.ن. ما نوشته های این واحه ی دیگر نازنین را دوست می داریم!(با احترام و تب و لرز) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت توسط silence
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی توی یه خونه و خانواده ی کم جمعیت به دنیا اومدی و وقتی همه رفتند دنبال زندگیشون و تو مجردی ,تنهایی باید فیلم ببینی تنهایی باید نقد و تحلیل کنی تنهایی باید از خوردن چایی و قهوه لذت ببری(؟) تنهایی باید میوه پوست بکنی (چیه خب؟)تنهایی باید صبحانه ی مفصل بخوری(نمیشه که!) تنهایی باید طعم غذاهای رستورانای مختلفو بچشی تنهایی باید زیر درختای چنار ولی عصر راه بری تنهایی باید توی پارک قدم بزنی و از هوای پارک اونم توی عید توی تهران لذت (؟) ببری تنهایی باید کار کنی تنهایی باید تصمیم بگیری که چطوری بدون پشتیبان حق و حقوقتو از مدیر موسسه بگیری تنهایی باید از عهده حرفهای آدمای مریض توی خیابون وقتی که شب از سر کار برمی گردی بر بیایی تنهایی باید بری دربند(اصلا مگه میشه؟) تنهایی توی دشواریهای زندگی توی مصیبتهای زندگی بدون تکیه گاه روحی دوام بیاری تنهایی باید چهار مرحله ی انکار و خشم و سوگ و کوفت و زهر مارو بدون هیچ تسلی دهنده ای دوام بیاری تنهایی باید نقد و تحلیل سیاسی کنی با خودت! تنهایی باید غصه ی مملکتتو بخوری تنهایی باید کار کنی(۲ بار) و ۹ شب که میرسی خونه کسی نباشه بهت بگه خسته نباشی تنهایی باید بمیری! چیه خب ؟ اگه پر جمعیت نباشین و دورتون شلوغ نباشه سخته خب ! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت توسط silence
|
|
||
|
|
|
|
|
یادم باشد :
دموکراسی سخت به دست می آید دموکراسی سخت به دست می آید دموکراسی سخت به دست می آید دموکراسی سخت به دست می آید دموکراسی سخت به دست می آید دموکراسی سخت به دست می آید دموکراسی سخت به دست می آید اروپا را یادتان هست؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت توسط silence
|
|
||
|
|
|
|
|
صبح می ری سر کار شب می آی
صبح می ری سر کار شب می آی صبح می ری سر کار شب می آی . . . . . . . صبح می ری سر کار شب می آی صبح می ری سر کار شب می آی صبح می ری سر کار شب دیگه نمی آی or صبح می ری سر کار شب می آی صبح دیگه نمی ری سر کار آخه نوار قلبت صاف شده!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط silence
|
|
||
|
|
|
|
|
فروردین ۸۷ : مدتی است که احساس بل* بودن می کنم.
* نه از نوع سباستینش, بلکه از نوع آقای پتیبلش! فروردین ۸۸ : مدتی است که احساس بل** بودن می کنم. ** نه از نوع آقای پتیبلش, بلکه از نوع سباستینش! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت توسط silence
|
|
||
|
|
|
|
|
اینجانب به دلیل پاره ای از مشکلات فنی * مصیبتی ** شغلی و انهدامی *** , مدتها اینجا آنجا یا هر جای دیگری در اینترنت نبودم و این 15 روز تعطیلات هم به دلیل کوفتگی ذهنی, عضلانی قادر به انجام هیچ کار مفیدی نشدم. سعی مان بر این خواهد بود که زین پس همیشه در صحنه حاضر باشیم. این نوشته در نتیجه ی توپ و تشر شازده, پیگیری های محمدرضا و برخورد آمفوتر وار و like a wall بودن پینوکیو در اعلام بازگشت و زنده بودنمان نوشته شده است. امضاء گشادعلی نیازف(؟) * سوختن کامپیوتر و عدم وجود فرصت جهت خرید مجدد(توجه به بند 3) ** فوت مادربزرگ عزیزم بعد از ۳۵ روز بستری بودن در بیمارستان *** 12 ساعت کار در روز به مدت 6 ماه از شنبه تا چهارشنبه |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت توسط silence
|
|
||
|
|
|
|
|
خداوند هر جانداری را صدا و اصوات مخصوصی عطا نموده است.
but كاسكوي همسايه ي ما صداي خر مي دهد. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت توسط silence
|
|
||
|
|
|
|
|
پ.ن. تا حالا اينقدر بي تربيت ننوشته بودم! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت توسط silence
|
|
||
|
|
|
|
|
...و در چنين روزي چشم به جهان گشودم تا دولتهايي گوناگون, اعم از سازندگي*, شرمندگي و از همه مهم تر يكه تازي ها و هنرنمايي هاي بازيگر با استعداد** فيلم اديسه فضايي كوبريك را ببينم. * قدمتم به قبل از سازندگي مي رسه ها! ** راهنمايي: يكي از اونايي كه استخوان پرت مي كرد! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت توسط silence
|
|
||
|
|
|
|
|
از اين پس مي توانيد به جاي silence و يا اسم حقيقي خودم, منو "گير كرده* در سنتها" صدا كنيد. *عين پاريكال, كه در گل گير مي كند! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت توسط silence
|
|
||
|
|
|
|
|
كشف ديرهنگام دراواخر سن 25 سالگي: دوران مجردي بهترين و زيبا ترين دوران زندگيست, به شرط آنكه روزگار در اثر تصميمات و اراده‘ دیگران و عواملي كه در دست و اختيار شما نيست, روي سرتون خرابكاري انجام نداده باشه و خرابكاري تا اون اندازه پائين نيومده باشه كه تمام صورتتونو پوشونده باشه, جوري كه هر مقدار هم كه زور بزنيد نتونيد زيبائيها را ببينيد و نتونيد اميدي به ديدنشون داشته باشيد. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت توسط silence
|
|
||
|
|
|
|
|
اين "دل- گير" عزيز اونقدر گزين گويه از "آتش بدون دود" جناب نادر ابراهيمي عزيز نوشت كه حسادت عزرائيلو برانگيخت و بعد از ده سال كلنجار رفتن بالاخره وسوسه شد و كارو تموم كرد. تازه به نيمه ي "يك عاشقانه ي آرام" اش رسيده بودم. یادش گرامی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت توسط silence
|
|
||
|
|
|
|
|
با توجه به تذكر آئين نامه اي و توپ وتشر عزيزان و منتقدان( منتقدان دلسوز!) در كامنتهاي مطلب قبل , برايمان كاملاً واضح و مبرهن شد كه بدون شوخي , هر چهار گزينه ذكر شده در موردمان صدق مي كند و صحيح مي باشد . از اين منظر كاملاً توجيه گرديدم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت توسط silence
|
|
||
|
|
|
|
|
خانم X : "چرا با اينكه من برادر ندارم تو با من دوستي؟"
Silence :!!! گزينه هاي احتمالي جواب سوال:* ۱- حماقت ( كسريِ عقل ) 2- كسريِ درايت ۳- كسريِ دوست! 4- فزوني خريت چرا مردم اينجوري شدند؟! چرا هر حركتي كه بخواهند انجام بدند بايد سود و منفعتي توش باشه! حتي واسه دوستي آخه؟** ______________________ * شوخي ** بدون شوخي |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت توسط silence
|
|
||
|
|
|
|
|
" زندگي با ماجراهاي فراوانش ظاهري دارد , بسان بيشه اي بغرنج و در هم باف ماجراها گونه گون و رنگ وارنگ است. چيست اما ساده تر از اين, كه در باطن تار و پودِ هيچي و پوچي هماهنگ است؟ ماجراي زندگي آيا جز مشقتهاي شوقي تواءمان با زجر, اختيارش همعنان با جبر, بسترش بر بُعد فرِِِِِّار و مه آلود زمان لغزان, در فضاي كشف پوچ ماجراها چيست؟ من بگويم, يا تو مي گويي هيچ جز اين نيست؟" "اخوان ثالث" پ.ن.1: احتمالا مخاطب خاص دارد. پ.ن.2: با دلي فشرده از رنجهاي تحميلي اين دنيا پ.ن.3: عيد بر من كوفت باد! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت توسط silence
|
|
||